مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

324

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

توانم كرد مانند گلى و عنابى و فستقى و زيتى و چنارى و كحلى و زيتونى و نارنجى و ليموئى . و جز اينها رنگها دانم . و صباغان شهر تو هيچ‌يك از اين رنگها ندانند و بجز كبود ، رنگ ديگر ندانند . و مرا با ايشان گفتگو چنين و چنان شد . ملك گفت : من از بهر تو دكه‌اى بگشايم و سرمايه دهم . هركس به تو متعرض شود ، او را بكشم . پس از آن ملك ، بنايان را فرمود كه : با اين استاد در شهر بگرديد و هر مكانى كه او را پسند افتد ، خداوند مكان را به قيمت راضى كنيد و او را از آن مكان بيرون نمائيد ، اگرچه دكان يا خانه يا كاروانسرا باشد . آنگاه مصبغه‌اى بدانسان كه خود گويد ، بنا كنيد و هرچه با شما بگويد ، بجا آوريد و مخالفت نكنيد . پس از آن ملك ، خلعتى فاخر با هزار دينار زر بابو قير بداد و گفت : اينها را به خود صرف كن . و دو مملوك از بهر خدمت به دو داد و اسبى را با زين و لگام سيمين بوى بخشود . ابو قير ، حله پوشيده ، بر اسب بنشست . بيكى از اميران ميمانست . پس از آن ملك ، خانه‌اى از بهر او خالى كرده ، فرمود كه خادمان ، فرش به خانه بگسترند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و سى و چهارم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ابو قير در آن خانه ساكن گشت . روز ديگر بر اسب نشسته ، در شهر همىگشت و مهندسان در ركاب او ميرفتند و او بهر مكانى نظر ميكرد تا اينكه مكانى را بپسنديد . آنگاه خداوند مكان را نزد ملك بردند . ملك ، قيمت مكان را زياده بر آنچه بود ، بوى بشمرد و بنايان به تعمير مشغول شدند و ابو قير ايشان را تعليم همىكرد تا آن‌كه مصبغه‌اى از بهر او تمام كردند كه در جهان نظير نداشت . پس از آن ملك را از تمام شدن آن بنا آگاه كرد . ملك چهار هزار دينار او را سرمايه داد . ابو قير زرها گرفته ، ببازار شد و نيل بسيار